خاطرات صد در صد واقعیِ اتاق مصاحبه

حالا که چند وقتیه باب شده کاربران لینکدین تجربۀ مصاحبه‌های خوب و بدشون رو به اشتراک می‌گذارن، من هم فکر کردم بد نیست حوصله کنم و خاطره‌های اتاق مصاحبه رو بنویسم تا شاید هم به درد کسایی بخوره که می‌خوان برای مصاحبه به شرکتی برن و هم برای افرادی که در ردای مصاحبه‌گر ظاهر میشن مفید باشه

این یادداشت‌ها حاوی پیام اخلاقی و ” باید نبایدهای مصاحبه” نیستن، صرفا مرور خاطراتی هستن که توی این سال‌ها در اتاق مصاحبۀ شرکت رهنما رخ داده

همیشه به تازه‌واردهای تیم منابع انسانی یادآوری می‌کنم که : موقع مصاحبۀ تلفنی، قبل از اینکه سوال جواب رو شروع بکنی و از شخصِ پشت خط دربارۀ تخصص و سابقه‌ش بپرسی، مطمئن بشو که می‌تونه راحت حرف بزنه یا نه؟ چون که ممکنه پیش مدیرش باشه یا توی محل کارش نتونه راحت حرف بزنه و به همین خاطر ناچاره بریده بریده و رمزی بهتون اطلاع بده که خب اصلا اثر خوبی نداره و ممکنه به همین راحتی مصاحبۀ خوبتون تلف بشه”. رو همین حساب بچه‌های تیم همیشه بعد از معرفی خودشون از شخص پشت خط می‌پرسن میتونی الان صحبت بکنی یا نه؟

دو سه سال پیش با خانمی قرار مصاحبه داشتم؛ زودتر رسیده بود و من از داخل اتاق جلسه می‌دیدمش. وقتی جلسه‌م تمام شد برای بدرقۀ مهمانم باهاش تا دم آسانسور رفتم. به محض اینکه خانم کارجو مهمانم رو دید دستپاچه بلند شد و بهش سلام کرد. متوجه شدم همدیگه رو می‌شناسند. البته این تمام ماجرا نبود. مهمان از خانم کارجو پرسید اینجا چکار می‌کنی؟ خانم با اضطراب و خجالت گفت جلسۀ مصاحبه دارد، مهمانم جا خورد و سریع خداحافظی کرد. توی اتاق جلسه خانمِ کارجو برام تعریف کرد که اون آقا مدیرش بوده و امروز به بهانه‌ای ازش مرخصی گرفته تا بیاد مصاحبه. در تمام ساعت مصاحبه اوقاتش تلخ بود و متوجه بودم که ذهنش درگیر دیدارِ غیرمنتظره‌ایه که پیش اومده بود؛ سعی کردم با آرامش براش توضیح بدم که اون حق داره به عوض کردن کارش فکر بکنه، مرتکب خطایی نشده و حتما مدیرش هم این رو درک می‌کنه

متاسفانه علی‌رغم توانایی‌های اون خانم ما نتونستیم نقطۀ مشترکی برای همکاری توی مجموعه‌مون با ایشون پیدا بکنیم و دیگه هیچ‌موقع ندیدمش اما دلم می‌خواست بدونم فردای اون دیدارِ پیش‌بینی نشده رفتار مدیرش با او چه‌جوری بوده

یکی از توصیه‌هایی که کارشناسای منابع انسانی زیاد می‌شنوند اینه که مراقب حال آدما باشن و حواسشون به اوضاع روحی اونا باشه. گاهی وقتا همونقدر که مهمه مسئول منابع انسانی یه سازمان به نیروهای شرکت راهنمایی و مشاوره بده و باهاشون حرف بزنه، لازمه که شنوندۀ خوب و بی‌طرفی هم باشه؛ چرا که بیشتر وقتا افراد بیش از اینکه نیاز به حرف زدن داشته باشن نیاز به شنیده شدن دارن. این مقدمه منو یاد خاطره‌ای انداخت که چند سال پیش توی یکی از مصاحبه‌های شرکت رهنما اتفاق افتاد.

چیزهایی هست که نمی‌دانی

مصاحبه‌‌های استخدام تو شرکت ما چند مرحله‌ای هستن و گاهی پیش میاد که روند طولانی‌ای داشته باشن. نوبت اول مصاحبه رو کارشنا‌س‌های منابع انسانی انجام میدن، نوبت دوم رو مدیر تیم مربوطه به همراه کارشناسی از تیم منابع انسانی و مرحلۀ آخر رو مدیرعامل و مدیر منابع انسانی انجام میدن. هماهنگی این جلسه‌ها و قرار گذاشتن‌ در روزهای محتلف کمک می‌کنه که کارجو و مصاحبه‌گر شناخت کامل‌تری از همدیگه به دست بیارن.

چند سال پیش با خانمی مصاحبه داشتیم و فرایند گفتگومون مرحلۀ اول و دومش رو رد کرده بود، داشتیم قرار آخرین جلسه مصاحبه رو برنامه‌ریزی می‌کردیم که ارتباطمون با اون خانم قطع شد و تماس‌هامون بی‌پاسخ موند. با شمارۀ موبایل و تلفن ثابتی که از ایشون داشتیم تماس گرفتیم و یکی دو تا ایمیل فرستادیم که بی‌پاسخ موند بنابراین اینطور فرض کردیم که ایشون از همکاری با ما منصرف شدن و ترجیح دادن که جلسۀ آخر رو نیان. یه خورده بگی‌نگی بهمون برخورد و از اینکه رک و راست دلیل کارشون رو به ما نگفتن ناراحت شدیم.

حدودا یه ماه از این ماجرا گذشته بود و تقریبا فراموشش کرده بودیم که اون خانم با شرکت تماس گرفتن و بعد از عذرخواهی گفتن که چند روز بعد از آخرین دیدار ما، مادرشون از دنیا رفته؛ خیلی متاثر شدیم اما چون اون موقعیت شغلی پر شده بود و فرد دیگه‌ای برای اون کار استخدام شده بود نتونستیم باهاشون جلسه‌ای بگذاریم.

این ماجرا ما رو از این لحاظ که قضاوت اشتباهی کرده بودیم تحت تاثیر قرار داد و توی تیم‌مون دربارۀ اتفاق ناگواری که رخ داده بود حرف زدیم؛ یکی از بچه‌های تیم پیشنهاد داد که برای مراسم چهلم مادر ایشون یه دسته گل از طرف شرکت بفرستیم.

خب گرچه ما قرار نبود که با هم همکار باشیم اما این کار کوچیک یادمون انداخت که مراقب حال آدما بودن و اهمیت دادن به اوضاع روحیشون، فقط منحصر به یک شروع و سلامِ گرم نیست بلکه می‌تونه یه خداحافظی رو هم دلچسب و به یاد موندنی بکنه.

محمد شهرمیانی